خرید بک لینک

همیشه از زنگهای ناگهانی میترسیدم؛ از تلفنهایی که نیمهشب به بعد صدایشان بلند میشد، از خبرهای بد. حالا دیگر ترسم ریخته چون تجربهاش کردم. بامداد جمعه بود که تلفن زنگ خورد، ساعت از نیمهشب گذشته بود و خبر آمد که عزیزترین آدم زندگیام را از دست دادم. همین. خبر کوتاه بود و کاهندهٔ جان . و از آن روز به بعد، جسم و روح و تمام بودنم، درد میکند. نمیدانم چطور همهٔ آن لحظهها را دیدم و هنوز زندهام...

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1399 ساعت: 15:31

زلزله بود؛ آری! بخواهم تشبیهش کنم به زلزلهای شدید میمانست؛ زلزلهای با پسلرزههای فراوان و ویرانهها و تلی از خاکستر و خاک و خشت شکسته. بعد از چهل و چهار روز، هنوز حال م خوب نیست، هنوز نیرو و توانم

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1399 ساعت: 15:31

این پنجرهٔ اتاق من است؛ پنجرهٔ اتاقِ آبی یواشِ من. وصلم میکند به جهان بیرون؛ به نور، به صداها، به آدمها، به سبزِ دوستداشتنی درخت انار کوچکم. وقتهای دلگرفتگی، پنجره را باز میکنم، دراز میکشم روی

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1399 ساعت: 15:31

با مادر توی تاکسی نشسته بودیم و از آزمایشگاه برمیگشتیم. حواسم به سوزش آرنج دست راستم بود و گوشم به حرفهای رانندۀ تاکسی. میگفت: «تازگی، دربسترفتنها رو نوبتی کردیم که به همه برسه. همون یکم پول هم غنیمته. مملکت که داره میسوزه کلا. کود شیمیایی زمین کشاورزی رو میخریدیم 40 هزار تومن. پارسال شد 60 تا 80 هزار تومن. امسال یهو شده 500 هزار تومن! هیچ کاری هم از دست آدم بر نمیاد.» و بعد آه عمیقی کشید.

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1399 ساعت: 15:31

تو زیبایی؛ مثل وقتی که باران پنجرۀ اتاقم را بوسهباران میکند...


«عکس خودگرفت نیست»

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1399 ساعت: 15:31

نشستهام روی تخت و به صدای شُرشُر باران گوش میدهم. بعد از مدتها میل نوشتن به سراغم آمده؛ میلی که مدتهاست در من به سوسوی ضعیف ستارهای در دورترین نقطهٔ آسمان میماند. خستهام؟ بهگمانم آری! نهتنها

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1399 ساعت: 15:31

صفحه بندی